تبلیغات
ناگفتنی ها - یادواره...شاید!!!!!!(شعری که اولین بار از استاد قلبمون شنیدم،البته شعر اولیو!!!)
ناگفتنی ها

 



شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ،یعنی تماشا ندارد

رخساره می تابم ازاو امّا به چشمم   نشسته

بس نوجوان است وشاید از بیست بالا ندارد

بادا که چون من مباداچل سال رنجش،پس از این

خود گر چه رنج است بودن، بادا مبادا ندارد

با پای چالاک پیما دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود اوکه پایی چالاک پیما ندارد؟

تق تق کنان چوب دستش روی زمین می نهد مُهر

با آنکه ثبت حضورش حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش خاری شد ودشنه ای شد

این خوی گر با درشتی ،نرمی تمنّا ندارد

بر چهره ی سرد وخشکش پیدا خطوط ملال است

یعنی که با کاهش تن ،جانی شکیبا ندارد

گویم که با مهربانی خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه گیرم که پروا ندارد

رو می کنم به او باز،تا گفت وگویی کنم ساز

رفته است وخالی است جایش مردی که یک پاندارد

سیمین بهبهانی


شلوار تاخورده دارد امّاغم پا ندارد

هرکس ببیند ببیند،باک از تماشا ندارد

شلوار تا خورده یعنی از عشق پیشی گرفتن

شلوار تا خورده یعنی پایی که همتا ندارد

ما تاب دیدار او را از فرط خجلت نداریم

اورا چه پروایی از ماست،عاشق که پروا ندارد

برق رضا از نگاهش تابد چو خورشید تابان

یعنی که تسلیم محض است،یعنی که حاشا ندارد

گاهی اگر خسته جان است از طعنه ی دوستان است

او انتظار نکوهش از آشنا را ندارد

«پاهای چالاک پیما»بر هرزه پویان مبارک

عاشق نیازی به پای چالاک پیما ندارد

آنان که تن را اسیرند،با دست وپاهم حقیرند

از قید رسته هرگز،حاجت به اینها ندارد

بس نوجوان داده ازدست،با جان ودل،دست وپاها

او کاو تورا کرده مبهوت،خود تازه یک پا ندارد

در عشق اگر پیر دیریم بایدبه او اقتداکرد

هرچند این مظهر عشق«از بیست بالا»ندارد

حالا چو «قصری» دوپا داشت بر خصم اگر پشت می کرد

جز خار چشم عدو نیست پایی که حالا ندارد.

کیومرث عبّاسی قصری


درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
misf
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ