تبلیغات
ناگفتنی ها - شهید گمنام
ناگفتنی ها
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 2 مهر 1388 توسط misf

شبای جمعه که میشه 

دلا بهونه میگیره

هر کی میاد سر یه قبر

ازش نشونه میگیره

یکی سر قبر پدر

یکی کنار مادرش

یکی کنار خواهر و

یکی پیش برادرش

امایه مادرغمگین و آرام

میاد کنارشهید گمنام

یه جعبه خرما برای

فاتحه خونی میاره

آرو میاد میشینه و

سر روی سنگش میذاره

میگه تو جای بَچمی

گوش بده به حرفای من

از بس که اینجا اومدم

درد اومده پاهای من

آخر نگفتی کسی رو داری

یاکه مث من بی کس و کاری

مگه تو مادر نداری

برای تو گریه کنه

غروب پنجشنبه بیاد

به قبرتو تکیه کنه

غصه نخور من مادرت

منم همیشه یاورت

نمیذارم تنها بشی

مدام میام بالا سرت

از تو چه پنهون

یه بچه دارم

چند ساله از اون

خبر ندارم

آخ که دلم برات بگه

از پسرم یه خاطره

موقع جبهه رفتنش

ساعتی که میخواست بره

از اون لباس خاکی و

از اون پیام آخرش

هرقدمی میرفت جلو

نگا میکرد پشت سرش

دیگه نیومد

رفت ناپدید شد

چشام به درب

خونه سفید شد...

دیگه از اون روز تا حالا

منتظر زنگ درم

بس که دلم شور میزنه

نصفه شب از خواب میپرم

کاشکی بود و نگاه میکرد

یزید سرش رفت بالا دار

سزای اعمالشو دید

لکه ننگ روزگار

من مطمئنم الآن اگر بود

سرگرم شادی از این خبر بود..

او شبی که نشون میداد

صدام چشاشو بسته بود

یادم اومد لحظه ای که

دل مارو شکسته بود

 روزایی که نمک میریخت 

روداغ قلب پدرا

داغ برادر میگذاشت

رو سینه برادرا

الحمدلله

دعام اثر کرد

سوی جهنم

عزم سفرکرد...

***

بسه دیگه خسته شدی

دوباره خیلی حرف زدم

با اینکه قول داده بودم

امإا بازم گریه شدم

با صد امید و آرزو

مادر مفقود الاثر

بلند شد از کنار قبر

شاید براش بیاد خبر

چند ساله مادر...

کارش همینه...

خبر نداره..

{بچه اش همینه...}




طبقه بندی: شعر، 
درباره وبلاگ
موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
نویسندگان
misf
پیوند ها
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
قالب وبلاگ